حاج ملا هادي السبزواري

278

شرح مثنوى

نقل هر چيزى : جواب است از انتقال عرض كه اين عرضها با قيد اين مرتبهء دنيويّت منتقل نشده‌اند ، چنان كه حق تعالى فرموده : * ( وَأُتُوا بِه مُتَشابِهاً 2 : 25 ( 1 ) . بلكه چون اصل محفوظ در مراتب كه مثل شكل و صورت و نفس ناطقهء هويت بخش به قوّت الله تعالى ، واحد است ، بودن آن ، بودن اين است . چنان كه مىگويى : اعراض يا غيرها ، به ذهن منتقل مىشوند . نه مراد انتقال عرفى است و نه آن كه با ماده و لوازم اين نشاه به نشاهء ذهن مىروند ، كه لوازم هر نشاه اى مخصوص به آن است . بلكه چون ماهيت امر خارجى و ذهنى و صورت يكى است ، و مراتب وجود سنخيّت دارند ، چون عكس و عاكس و شىء و فيء ، و اصل محفوظ واحد است ، مىگويى : هوهو . سايق : راننده ، چون شبان و ساربان . ( ( 964 ) ) بنگر اندر خود نه تو بودى عرض * جنبش جفتى و جفتى با غرض ن 245 20 - ك 94 2 نه تو بودى عرض : سيّما به تحقيق ، كه نفس ناطقه جسمانية الحدوث و روحانية البقاست در اوّل طبع است . چنان كه مثال زده‌اند براى استكمالات نفس به فحمى كه متسخّن و متحمّر و متجمّر و متشعّل و نور بسيط منبسط شود ، ان شاء الله . ( ( 965 ) ) بنگر اندر خانه و كاشانه ها * در مهندس بود چون افسانه ها ن 245 21 - ك 94 3 در مهندس : صورى كه در مهندس يا غير اوست چون مرآت ملاحظهء صور خارجيه است ، و به عبارة اخرى ما به ينظر - نه ما فيه ينظر - است ، ضعيف مانند عرض است . و الَّا صور مهندس علم فعلى و منشأ معلومات خارجيّه است . و مطلق صور ذهنيّه ، اگر عقليّه است ، اتحاد به عاقله دارد ، پيش عرفا و بسيارى از حكما . و اگر جزئيه است ، همچنين . ولى شيخ عربى ، نفس را خلاقيت مىدهد به اِذن أحسن الخالقين ، به جهت محدوديّت آنها . چه ، خالقيّت پيش عرفا به نحو تشأَّن است . پس آنها قيام صدورى به نفس دارند ، نه حلولى . و در فصوص مىگويد : يخلق كل انسان فى قوة خياله ما لا وجود له الَّا فيها و هذا هو الامر العام لكلّ احد ، و العارف يخلق بالهمة ما يكون له وجود من خارج محلّ الهمة . ( ( 969 ) ) جمله اجزاى جهان را بىغرض * در نگر حاصل نشد جز از عرض ن 246 3 - ك 94 5 بىغرض : خوب فرموده چه تا وقتى كه به تربيت تن اشتغال دارى ، ماء علمى و نار علمى و انسان و بقر و شمس و قمر و آن چه در علم است ، اشباح و خيالات است و همه مرايى لحاظ خارجياتند ، نه ملحوظ بالذّات . و الَّا ماء علمى ترا طالب ماء خارجى مىكند و نار علمى ترا طالب مقدحه و زناد و استخراج نار مىكند . و جلالت ماء عقلى و نار عقلى و غيرهما از عقليات - كه دائمات

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء بقره ، آيهء 25 . .